|
دیدار ... ! ابتدای را ه را ساده بنگر و تنهایی هایت را با بوی نمناک بهار بیامیز وکلامت را همدوش باورهایم ساز . ودستانت را به دستان مبهم باد بسپار وانتهای این مسیر فیروزه ای مرا ببین . واینک٬ به احترام تبسم واژه های اشک مرا مهمان چشمهایت کن... !
می نویسم از آبی دیروزو خاکستری امروزو بی رنگی فردا ... بیا با هم به عقب برگردیم .به روزهایی که با دستهای کوچکم کودکانه محبتت را نقاشی می کردم به شبهایی که غریبانه در نگاهت محو میشدم و صبح را با طنین قدمهایت که آهسته به دیدنم می آمدی دیده ای دوباره باز می کردم . به لحظه هایی که در کوچه پس کوجه های بارانی با یاد تو قدم می زدم وردپاهایم سنگ فرش خیابان را نوازش می کرد . آری دیروز آبی بود... اما میگویند باید گذشت پس پس بیا از دیروز بگذریم وسری به امروز بزنیم .امروزی که به اندازه ی تمام در به دریهایم از تو دور شدم . امروزی که زلالی اشکهایم را به کتابچه عالم سپردم و ثانیه هایم را لبریز از بی تو بودن کردم .ومی بینم که حتی ردپاهایم نیز خاطره می شوند .و من می فهمم رنگ خاکستری امروز را ... اما ای کاش مداد رنگی بودم و دفتر روزگارم را خط خطی می کردم و تو را از نو مینوشتم . ای کاش اشکی بودم و می توانستم تورا در پیش چشمانم زنده نگه دارم. ای کاش ...
نمی دانم با کدامین واژه ها فردا را تداعی کنم .نمی دانم کی وکجا در این هجوم بیرحمانه تو را گم کرده ام واکنون نمی دانم چگونه باور کنم با تو بودن را در حالی که از تو دورم. پس یبا و دستهایم رابگیر و نگاهت را به من بسپارو صدایم کن .من خوب میدانم نگاه تو مرهم دستهای ملتمسم وصدایت نوید بخش نفسهای خسته ام خواهد بود . ای آفتاب آدینه ٬ مژده آمدنت از ازلی ترین روز به گوش میرسد و من میشنوم و تو می آیی ومن وقت آمدنت از بی پناهی رها میشوم و دیروز و امروزو فردا را با رنگ تو نقاشی میکمنم و شانه به شانه باران به استقبالت می آیم .پس بیا ای تکیه گاه وپناه بی پناهی هایم . هر زمان می آیی مقدمت گلباران ... در آخر تشکرمی کنم از تمام کسانی که در مورد به روز کردن این وبلاگ تذکراتی رو تقدیم کردند . اما باید یه نکته ای رو عرض کنم که هدف من از ساختن این وبلاگ ا ین بود که چیزهایی رو که خودم بهشون علاقه دارم و فکر میکنم نیاز دارم که بیانشون کنم که ممکنه ادبی مذهبی یا سیاسی باشه اینجا بنویسم تا بقیه با روحیات و عقاید من بیشتر آشنا بشند و اگر فکر میکنند که دارم اشتباه میکنم به من اطلاع بدند . از این پست هم ان شا الله سعی کردم که بتونم خودم بنویسم .منتطر نظرات محترمتون هستم.
خدایا٬ اگر خوابم بیدارم کن و اگر خزانم بهار م کن .اگر در هزار توی شب گم شده ام ٬جاده صبح را نشانم بده و اگر از تو دور مانده ام در نزدیکی دستان گرم خود مکانم بده! خدایا ٬ از عقربه های ساعت گله دارم که زمان را با خود بردند و مرا میان زمین و آسمان بلاتکلیف گذاشتند.از روزگار گله دارم که هرگز دست مرا به گرمی نفشرد وپیوسته مرا به سایه ها سپرد .از خود گله دارم که هرگز پاهایم را به دوردستها نفرستادم وقلب فرسوده ام را زیر باران تند بهاری نشستم. خدایا٬ کاش حرف عاشقانه ای بودم و دهان به دهان می گشتم.کاش شاخه ای سرسبز بودم و پرنده های فقیر بر شانه ام می نشستند.کاش نرده ای بودم و مسافران خسته به من تکیه می دادند .کاش پشت پرده شب پنهان نمی شدم .کاش اینچنین و آنچنان نمی شدم .کاش وقتی باران می بارید به خیابان می رفتم تا ناخنهام شکوفه بدهند . خدایا٬ این پوست را که تو را دوست دارد ٬چگونه از خود جدا کنم ؟ اشکهایم را که تو در قطره قطره آن پیدایی٬چگونه در دستمالی کهنه بپیچم ودر صندوق بگذارم ؟غمهای مقدسم را که اصل و نسب آنها به تو می رسد ٬چگونه از یاد ببرم؟ خدایا٬امروز که پنجره ای برای تماشا و حنجره ای برای صدا زدن فرشتگان ندارم ٬امیدم به توست .پس بی آنکه نامم را بپرسی ودفترهای دیروزم را ورق بزنی٬ دوستم داشته باش...! محمدرضا مهدیزاده
|
About
هفته سوم مرداد 1388 هفته سوم خرداد 1388 Links
* سرگشته ای تنها * |